تبليغاتX
اصفهان شهری زیبا سرشار از علم و هنر

اصفهان شهری زیبا سرشار از علم و هنر

ادبيات فرانسه و اصفهان شناسي

مفهوم شعر را اغلب نقطه مقابل مفهوم تفکر خصوصاً «تفکر تجریدی» می‏پندارند. مردم به همان‏سان که می‏گویند خیر و شر، حسن و قبح، گرم و سرد، می‏گویند «شعر و تفکر تجریدی». اکثر مردم بدون تأمل بیشتر بر این باورند که کنش تحلیلی فکر، یعنی تلاش‌های مبتنی بر اراده و دقت که در جریان آن ذهن به‏کار گرفته می‏شود با طراوتِ الهام، با فوران احساس و با لطافت و تخیلی که نشانه‏های شعر هستند و در همان نخستین کلمات آشکار می‏شوند، ناسازگار است. اگر اثر شاعری ژرف تشخیص داده شود به نظر می‏رسد این ژرف بودن گونه کاملاً متفاوتی از ژرف بودن اثر فیلسوف یا دانشمند باشد. برخی مردم تا آنجا پیش می‏روند که می‏اندیشند اگر چنانچه شاعر حتی بر هنر خود تعمق کند، یعنی از همان نوع تفکر دقیقی که برای پرورش گل‌های سرخ به‏کار می‏رود، نتیجه‏اش فقط می‏تواند به ضرر شاعر باشد چرا که اصل و جذابترین موضوعِ خواست او می‏باید انتقال تأثیرات ذهنیِ عواطف خلاقی باشد که به‏تازگی و به شادمانی بروز یافته است، عاطفه خلاقی که به میانجی شگفتی و لذت دارای این قدرت است که شعر را تا ابد از هر نوع انتقادی مصون بدارد.

احتمالاً این عقیده رگه‏ای از حقیقت در بر دارد، هرچند که سادگی آن مرا به این شک می‏اندازد که بنیانی تحقیقی و مدرسه‏ای دارد. حس می‏کنم ما این گفته و برنهاد را بدون هر نوع تأملی آموخته‏ایم و به کار بسته‏ایم و اینک درمی‏یابیم که به‏سان تقابلی لفظی میان شعر و تفکر تجریدی که گویی نشانگر رابطه‏ای روشن و واقعی میان دو اندیشه‏ای است که به خوبی تعریف شده، ملکه ذهنمان شده است. باید اذعان کرد که آن نیرویی که ما ذهنِ خود می‏نامیم همواره از فرط تعجیل به این ساده ‏سازی‌ها تن می‏دهد. یعنی صفتی که آن را کاملاً برای صدور همه نوع ترکیبات و احکام توانا می‏سازد تا منطق خود را آشکار کند و منابع بلاغی خود را گسترش دهد؛ سخن کوتاه یعنی وظیفه ذهن بودن خود را تا آنجا که ممکن است به شیوه‏ای درخشان انجام دهد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 17:18  توسط مهدي منتظرالقائم  | 

«ویکتور ماری هوگو» بزرگترین شاعر قرن نوزدهم فرانسه و شاید بزرگترین شاعر در عرصه ادبیات فرانسه و نیز داستان نویس، درام نویس و بنیانگذار مکتب رومانتیسم، در بیست و ششم فوریه 1802متولد شد. وی سومین پسر کاپیتان « ژوزف لئوپولد سیگیسبو هوگو» ( بعدها به مقام ژنرالی نائل آمد) و «سونی تره بوشه» بود. هوگو به شدت تحت نفوذ و تاثیر مادر قرار داشت. مادر وی از سلطنت طلبان و از پیروان متعصب آزادی به شیوه ولتر بود و تنها بعد از مرگ مادر بود که پدرش، آن سرباز شجاع، توانست علاقه و محبت فرزندش را نسبت به خود برانگیزد.
سال های کودکی ویکتور در کشورهای مختلف سپری شد. به مدت کوتاهی در کالج نجیب زادگان واقع در مادرید اسپانیا درس خواند و در فرانسه، تحت تعلیمات معلم خصوصی خود پدر ریوییر، کشیش بازنشسته قرار گرفت. در سال 1814 به دستور پدر وارد پانسیون کورد ییر  شد و بخش اعظم تحصیلات ابتدایی را در آنجا گذراند.
تکالیف مدرسه مانع از مطالعه آثار معاصران، به ویژه شاتوبریان و نیز مانع از نگارش تصنیفات ادیبانه او نشد. سرودن شعر را با ترجمه اشعار ویرژیل آغاز کرد و همراه با این اشعار، قصیده بلندی در وصف (سیل) سرود.
شعر بلند «شادی مطالعه در لحظه لحظه حیات»، او را به جمع شاعران پیوند داد و در همین سالها (قبل از بیست سالگی) نخستین قصه بلند خود ، یعنی کتاب  Bug Jargalرا منتشر کرد و با انتشار این کتاب به جمع ادبا راه یافت.
در سال 1821 با انتشار کتاب« نوتردام دوپاری» ، که بعد از بینوایان بزرگترین اثر اوست، شهرتی فراگیر یافت. در سال 1822 با « آدل فوشه» دوست دوران کودکی خود، ازدواج کرد. در سال 1827 « درام کرمول» را نوشت و مقدمه ای مفصل برای آن آورد که خود کتابی مستقل بوده و اهمیت آن به مراتب فراتر از خود درام است. این مقدمه را می توان «مرامنامه مکتب رومانتیسم» دانست و با همین مقدمه، رومانتیسم به عنوان مکتبی مستقل آغاز می شود و بدین گونه، هوگو مکتبی به نام « رومانتیسم» را بنیان می نهد.
او معتقد بود که هر آنچه که در طبیعت است، به هنر تعلق دارد و در مقدمه کرمول نوشت:
« ... بشر در طول حیات خود، پیوسته یک نوع تمدن و یک نوع جامعه نداشته است. بشریت مانند هر یک از واحدهای خود، یعنی انسانها، بزرگ شده، بالیده، به بلوغ رسیده و آن گاه به پیری پر عظمت خود رسیده است. پیش از دورانی که جامعه امروز آن راعهد عتیق می خواند، دوره ای بوده که «عهد افسانه» نام داشته و بهتر بود «عصر آغازین» خوانده شود. از آنجا که شعر، آینه اندیشه های آدمی است، پس شعر نیز این سه دوره عهد آغازین،عهد عتیق و عهد جدید را طی کرده است. اشعار غنایی، زاییده عهد آغازین است و خاستگاه اشعار حماسی،عهد عتیق و درام، پرورده عهد جدید است. نغمه و غنا ابدیت را ساز می کند. ماهیت غنا، طبیعی بودن، خصوصیت دومی (حماسه)، سادگی و صفت سومی (درام)، حقیقی بودن است. قهرمانان اشعار غنایی، اشخاص بزرگی چون آدم، قابیل و نوح بودند. قهرمانان حماسه ها، پهلوانان غول صفتی چون آشیل، هرکول، آژاکس، پرومته و آگاممنون بودند و قهرمانان درام جز انسانهای عادی نیستند، کسانی چون هاملت، مکبث، اتللو و...  ».

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 17:14  توسط مهدي منتظرالقائم  | 

زندگی یعنی تعهد
مقاله حاضر به مقایسه افکار و تحلیل محتوای اشعار پروین اعتصامی ‌و ویکتور هوگو، شاعرانی که در سرزمین خویش به عنوان بزرگترین شاعر شناخته شده‌اند و دارای مشخصه‌های مشترک شعری هستند که به حوادث سیاسی و اجتماعی زمانشان برمی‌گردد، می‌پردازد.
    
پروین اعتصامی‌
(1320-1285) در بسیاری جهات مرشد و معلم همه زنان و مردان بعد از خودش می‌باشد. او نه تنها در برابر تراژدی غم بار که سرنوشت برایش رقم زده بود تسلیم نشد ...
 رفتی به چمن لیک قفس گشت نصیبت.
غیر از قفس ای مرغ گرفتار چه دیدی؟
 بلکه با اراده استوار و قدرت پایداری خویش، پوچی و «ابتذال را به زانو در آورد و نشان داد که قادر است با بردباری و مقاومت دست جامعه خویش را بگیرد و به کوی فضیلت رهنمون شود و از مصادیق راستین «خیرالناس انفعهم للناس» آید. و به همگان بیاموزد:
دیوانگی است قصه تقدیر و بخت نیست
از بام سرنگون شدن و گفتن این قضاست

ویکتور هوگو
(1885-1802) نویسنده شاعر و نمایشنامه نویس و پیشتاز مکتب رومانتیک در فرانسه، درکشور ما بیشتر به عنوان داستان پرداز شهرت دارد. و اشعارش به ندرت به زبان فارسی ترجمه شده است. اما درکشور فرانسه؛ از او به عنوان شاعری بلند پایه نام می‌برند. هوگو به منزله سیاستمدار و نیز یک شاعر چه در زمان حیات و چه پس از مرگ - بارها مورد انتقاد، عیب جویی، تنگ نظری و تمسخر قرار گرفته است. شاید به این دلیل که یک مبارز بود و یا به این علت که به قول مولانا: «هرکه داد او حسن خود را درمزاد/ صد قضای بد سوی او رونهاد
 اشکها و خشمها و رشکها
برسرش ریزد چو آب از مشکها
دشمنان او را زغیرت می‌درند
دوستان هم روزگارش می‌برند.»
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 17:11  توسط مهدي منتظرالقائم  | 

سخنان هلن كلر- شمار گفته‌ها:27

هلن كلر
نويسنده ي نابينا و ناشنواي آمريكايي (1880- 1968)
ويرايش : مريم فودازي


"هلن آدامز كلر" در بيست و هفتم ماه ژوئن سال 1880 ميلادي در مزرعه اي واقع در ايالت "توسکامبیا آلاباما" به دنيا آمد. زماني كه او يك سال و نيم داشت، بيماري مننژيت  سبب شد تا بينايي و شنوايي خود را از دست بدهد. سالهاي بعد براي خانواده ي هلن بسيار ناخوشايند بود؛ چرا كه آنها به اين امر آگاه بودند كه به دليل ناتواني دوگانه ي فرزندشان هيچ راهي براي برقراري ارتباط با او وجود ندارد. خود هلن هم به گونه‌اي در بدن خود زنداني بود و به تنهايي نمي توانست نيازهايش را برآورده سازد و يا در آرزوي شهرت باشد.
اگر کسی تلاش می کرد چیزی به هلن بياموزد، با مقاومت شدید او روبرو می شد. هلن در برابر کسی که می خواست او را ادب کند، خود را به زمین می انداخت و از حنجره اش صداهاي گوشخراشی درمي آورد که غیر قابل تحمل بود. بزرگترین حربه اش هم این بود که سر خود را به شدت به زمین می کوبید و همه را به ستوه می آورد. وقتی کار به اینجا می رسید، او را به حال خود رها می کردند تا هر کاری که دلش می خواهد بکند.
پدر و مادر كلر با "الكساندر گراهام بل" - كه آموزگار ناشنوايان بود - تماس گرفتند. وقتي گراهام بل، هلن را ديد، به هوش ذاتي او پي برد. او به خانواده ي هلن پيشنهاد كرد كه آموزگاري جوان به نام "آنا سوليوان" را به خدمت بگيرند تا به هلن جوان درس بياموزد. خانواده ي كلر از وضعيت مالي خوبي برخوردار بودند و مي توانستند براي فرزندشان آموزگار خصوصي بگيرند، از اين رو با خانم سوليوان تماس گرفتند.
آنا سوليوان خود نيز از بينايي نسبتا كمي برخوردار بود. او در انسيتيو "پركينز" در "بوستون" كه ويژه‌ي نابينايان و ناشنوايان بود به تحصيل پرداخت. خانواده ي هلن، آنا را در بيست و يك سالگي به خدمت گرفتند تا با آنها زندگي كند و به هلن درس بدهد. سوليوان راهي را به كار برد كه هلن بتواند آن را درك كند. اين راه شامل نشانه‌هايي بود و با فشار دادن اين نشانه‌ها روي كف دست كلر، وي آنها را درك مي كرد.
با بهره گيري از اين روش، دختر جوان به طور بي‌نظيري ‌قادر به يادگيري و برقراري ارتباط شد. هلن در هشتمين سال تولدش به شهرت رسيد و اين شهرت در سراسر زندگي او گسترش يافت. وي با كمك "آنا سوليوان"، به يكي از بزرگترين زنان دنيا تبديل شد.
"مارک تواین"، نویسنده ي بزرگ و شوخ طبع آمریکایی که نوشته هايش جانبداران بی شماری دارد، در یکی از آثار خود نوشت:
"جالب ترین شخصیت های قرن نوزدهم، به نظر من دو نفر بودند؛ ناپلئون بناپارت و هلن کلر."
زماني كه "مارک تواین"، این سخنان را به زبان آورد، هلن کلر تنها پانزده سال داشت و هنوز مشهور نشده بود. به عبارت دیگر، مارک تواین با تیزهوشی خاص خود فهمیده بود که روزي هلن یکی از جالب ترین و شگفت انگیزترین زنان قرن بیستم خواهد شد. هلن كلر به كالج "رانكليف" رفت و با كمك سوليوان كه سخنرانيها را روي كف دستش نشان مي داد، توانست مدرك خود را بگيرد. مجله ي خانوادگي زنان از هلن درخواست كرد تا زندگينامه ي خود را بنويسد و از اين راه به كنجكاوي‌هاي بي‌انتهاي مردم سراسر جهان پاسخ دهد. او زندگينامه‌ي خود را نوشت و آن را "داستان زندگي من" ناميد. هلن همچنين آموخت كه چگونه با فشار دادن انگشتانش روي گلوي خانم سوليوان و پيروي از لرزش هاي آن سخن بگويد. او نخستين نابينا و ناشنوايي بود كه به عنوان دانشجوي برجسته از كالج فارغ التحصيل شد.
هلن کلر از زمانی که در دانشگاه "رادکلیف" دانشجو بود، نگارش را آغاز کرد و این حرفه را به مدت پنجاه سال ادامه داد. وي در كنار مجموعه‌ي "زندگی من"، يازده كتاب‌ و مقاله‌هاي بی‌شمار در زمینه‌ي نابینایی، ناشنوایی، مسائل اجتماعی و حقوق زنان به رشته تحریر در آورده ‌است.
هلن كلر در سراسر زندگي خود با شمار زيادي از افراد نامي و سرشناس و همچنين تمامي افرادي كه در دوران زندگي او به رياست جمهوري امريكا رسيده بودند ديدار كرد. وي حتي به واسطه‌ي ويلون و استعداد "ياشا هايفز"، ويالونيست مشهور قرن بيستم، لذت موسيقي را تجربه نمود. هلن با حس كردن لرزش هاي ويالون مي توانست بگويد كه آهنگساز موسيقي نواخته شده چه كسي است.
او بيشتر اوقات زندگي اش را با شركت در سخنراني ها به همراه آنا سوليوان، آموزگار و دوست عزيزش سپري كرد. سرانجام سوليوان ازدواج كرد، اما با گذشت مدت زمان كوتاهي از همسر خود جدا شد و نزد هلن بازگشت. كلر به قهرماني براي نابينايان تبديل شد. وي كتابهاي گوناگوني را منتشر كرد و در اعتراض هايي [ =خرده گيري ] كه بر ضد استخدام تمام وقت كودكان زير دوازده سال در آمريكا و همچنين قانون اعدام بود، شركت مي‌كرد.
مدال طلاي موسسه ي ملي علوم اجتماعي در سال 1952 ميلادي به وي داده شد. در سال 1953 ميلادي مراسم بزرگداشتي در دانشگاه "سوربون" فرانسه براي او برپا شد و در سال 1964 ميلادي بالاترين نشانه ي گراميداشت كشوري ايالت متحده يعني مدال آزادي رياست جمهوري، از سوي رييس جمهور وقت، "ليندون ب جانسون" به وي داده شد.
 
تلاش هاي اجتماعی
هلن کلر هرگز نیاز نابینایان و نابینا - ناشنوایان دیگر را از نظر دور نمی‌داشت. هلن از دوستان دکتر "پیتر سالمون" (مدیر اجرایی خدمات هلن کلر برای نابینایان) بود كه او را در بنيان نهادن مرکزی یاری نمود که "مرکز ملی هلن کلر برای جوانان و بزرگسالان نابینا - ناشنوا" نام گرفت.
هلن کلر عضو حزب سوسیالیست آمریکا بود و در چندین انتخابات پیاپی از نامزدی "یوجین دبس"، چهره‌ي مشهور کمونیست و سوسیالیست جانبداري می‌کرد. او در زمینه‌ي حقوق زنان نیز تلاش هاي بسياري نمود و به پشتيباني از کنترل بارداری و حق رأی برای آنها پرداخت. او همچنين عضو اتحادیه‌ي کارگری چپ "کارگران صنعتی جهان" بود و در مطلبی به نام "چرا به کارگران صنعتی جهان پیوستم"، بيان نمودکه چگونه تحت تأثیر اعتصاب لارنس به عضویت این اتحادیه درآمده است.
هلن کلر از جانبداران انقلاب روسیه بود و در يادداشت هايي چون "به روسیه‌ی شوروی کمک کنید" و "روح لنین" به این قضیه می‌پردازد.
هلن کلر یك زن کور بود، اما در تمام دوران زندگی خود، صدها برابر یك آدم عادي و در زمینه‌های گوناگون کتاب خوانده بود. او حتي بیشتر از بسياري از افراد تندرست، موزیک گوش می کرد و خوشي را درك مي‌كرد.
از آنجا كه وجود یك بانوی نابينا و ناشنوا - که برخلاف تمام این دشواري‌ها، صحنه‌ي زندگی و مبارزه را ترک نکرد و هيچگاه ناامید، منزوی و گوشه‌گير نشد - برای مردم جالب و حتی شگفت انگیز بود؛ وقتی قرار شد از زندگی او فیلمی تهیه كنند، خود هلن، اجرای نقش نخست (نقش هلن کلر) را به عهده گرفت و زندگی پر ماجرایش را بازسازی کرد.
هلن کلر  كه از سال ۱۹۳۶ به "کانکتیکات وستپورت" رفته بود، تا پایان عمر در آنجا ماند و  در ژوئن ۱۹۶۸ در سن ۸۷ سالگی درگذشت.
بنيادها و انجمن هايي از هلن به يادگار مانده كه هدف آنها پايان بخشيدن به مشكل نابينايي است. جايزه‌ي هلن به كساني داده مي شود كه توجه عموم را پيرامون پژوهش روي موضوع نابينايي متمركز مي‌كنند.
در مراسم خاكسپاري هلن، سناتور "لیستر هیل" درباره‌ي او چنین گفت:
«او زنده خواهد ماند و یکی از چند نام جاویدانی است که آفريده شده‌اند، اما نه برای مردن. روح او برای همیشه باقی می‌ماند و نسلها می‌توانند داستان‌های بسیاری را از زنی روایت کنند و بخوانند که به جهانیان نشان داد هیچ مرزی برای شجاعت و ایمان وجود ندارد.»
 
هلن کلر در وصف و گرامیداشت یاد آموزگار خود چنین سروده است:
به ژرفاي نومیدی رسیده بودم و تاریکی، چتر خود
بر همه چیز کشیده بود که عشق از راه رسید و
روح مرا رهایی بخشید
فرسوده بودم و خود را به دیوار زندانم می کوبیدم
حیاتم تهی از گذشته و عاری از آینده بود و مرگ،
موهبتی بود که مشتاقانه خواهانش بودم
اما کلامی کوچک از انگشتان دیگری ریسمانی شد
در دستانم، به آن ورطه ي پوچی پیوند خورد و قلبم با شور زندگی شعله ور شد
معنای تاریکی را نمی دانم، اما آموختم که چگونه بر آن غلبه کنم



برگرفته از :
http://makou-online.com
http://fa.wikipedia.org
http://www.pacyrus.com
http://www.tebyan.net
 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:3  توسط مهدي منتظرالقائم  | 

به گزارش خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا) به نقل از روزنامه اكسپرس فرانسه، خانم مي ري كاي گروبر نويسنده و استاد دانشگاه سوربون كلود سيمون را در طول 16 سال آخر زندگياش از طريق رابطهاي دوستانه به خوبي ميشناخت و همين دوستي نزديك او را واداشت زندگينامهاي بر اساس مستندات روشن از زندگي و آثار كلود سيمون منتشر كند.

كلود سيمون (1913-2005) زاده پدر و مادري فرانسوي در جزيره ماداگاسكار بود اما در فرانسه رشد كرد و تا پايان عمر در آنجا ماند. در گنجينه رمانهاي نيمه دوم قرن بيستم يا همان آثار پس از جنگ دوم جهاني، آثار سيمون را ميتوان در كنار آثار نويسندگان پيشگام «رمان نو» چون آلن رب-گريه و ميشل بوتور پيدا كرد. با اين حال بسياري از تئوري پردازان ادبيات مدرن كلود سيمون را به طور كلي تحت تأثير نويسندگان متأخر مدرنيست چون مارسل پروست و ويليام فاكنر قلمداد ميكنند تا نويسندگان همنسلش.

زندگينامه ارزشمند «كلود سيمون؛ يك زندگي براي نوشتن» نوشته مي ري كاي گروبر كه به زندگي برنده نوبل ادبي 1985 ميپردازد، اثري دقيق و تيزبين است كه به نظر نويسندهاش «درسي عالي در حوزه ادبيات و زندگي، و بيشتر رسالهاي فلسفي است كه از خلال عبارتها و تضادهاي عميق گفتاري نهفته در پاراگرافهاي متن درس زندگي و مرگ را ميآموزد».

به عبارتي ديگر اين كتاب فرصتي براي شناخت شخصيتي اسثنايي و اسرار آميز براي خواننده فراهم ميكند. سيمون متولد 10 اكتبر 1913، نامش را از نام برادر بزرگتر مفقود الاثرش برگفته بود. پدرش كاپيتان ارتش فرانسه در جنگ جهاني اول در ميدان افتخار وردن همراه 300 هزار سرباز ديگر (163 هزار فرانسوي و 143 هزار آلماني) كشته شد و فرزند 10 ماههاش را با مادرش تنها گذاشت. هنوز كلود 12 سال بيشتر نداشت كه مادرش نيز بر اثر سرطان فوت شد و او را تك و تنها در دنيايي در حال فرو رفتن در مهلكه جنگ جهاني دوم ترك كرد.

كلود پس از كودكي در پرپينيان در جنوب فرانسه، دوران كالج را در پاريس سپري كرد و هم آنجاست كه با فيلمهاي لوئيز بونوئل چهره بلامنازع سينماي سورئال فرانسه آشنا شد. با فرا رسيدن خدمت سربازي در ارتش نياز به نوشتن نيز در كلود جوان جوانه زد و گرايش به نقاشي و عكاسي موجب شد تا تعدادي عكس در مجله ورو به سال 1938 منتشر كند.

او در دورهاي خود را شيفته آثار نويسندگاني چون فاكنر، داستايفسكي، جيمز جويس و كالدول مييابد و به دنبال آن نخستين رمانش را به اتمام ميبرد اما نشر دنوئل از انتشار آن سر باز ميزند كه بعدها از نظر كلود سيمون نيز آن رمان سزاوار پاسخ ديگري جز رد از سوي دنوئل بود.

سرانجام جنگ جهاني دوم از راه ميرسد و در هنگ 31 سواره نظام ارتش فرانسه به نبرد فلاندر اعزام ميشود، به دست آلمانها ميافتد از مرگ ميرهد اما عذاب مرگآور گرسنگي در اردوگاههاي افسران و سربازان فرانسوي اسير را جلوي چشم ميبيند. بعدها نيز رمان «جاده فلاندر»از آثار مشهور او ميشود که ترجمهی فارسی آن نيز سال 1369 با ترجمهی منوچهر بديعی از سوي انتشارات نيلوفر در ايران به چاپ رسيده است.

پس از جنگ و آزادي سربازان از اردوگاههاي اسارت نخستين رمان سيمون تحت عنوان «فريبكار» از سوي نشر سجيتر منتشر شد كه نقدي به قلم موريس نادو نيز درباره آن در مجله «مبارزه» (Combat) فرانسه به چاپ رسيد و با رمان «بيگانه» اثر كامو مقايسه شد. به دنبال آن ديگر آثار سيمون چون جاده فلاندر (1960)، تاريخ (1967)، اقاقيا (1989) و باغ گياهان (1997) همگي از سوي نشر مينوي فرانسه منتشر شدند.

جزييات راهيابي كلود سيمون به مينوي و اعجاز آثار او در دل دوران شكوفايي رمان نو در فرانسه نيز از ديگر بخشهايي است كه خانم كاي گروبر در زندگينامه سيمون زير ذرهبين قرار داده است.

مي ري كاي گروبر استاد دانشگاه سوربون نو- پاريس 3، از سال 1997 تاكنون نيز به عضويت جامعه سلطنتي كانادا درآمده است. ميشل بوتور، آسيا جبار و مارگريت دوراس از ديگر چهرههاي ادبي قرن بيستم فرانسه هستند كه كاي گروبر زندگينامه آنها را گردآوري و منتشر كرده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:35  توسط مهدي منتظرالقائم  | 

نویسندة فرانسوی و برندة جایزه ادبیات نوبل 1985

به مناسبت برگزاری گردهمایی برندگان نوبل


-         آیا در چنین برخوردهایی، زبان مشترکی میان دانشمندان و ادیبان وجود  دارد؟


     از نظر من علم  و ادبیات یک‌دیگر را تفسیر می‌کنند. « روسو» را بدون « دائرة‌المعارف» نمی‌توان درک کرد. اما به‌طور مشخص تصور من این است که در این‌جا می‌توان به تصمیمات مشترکی دست یافت. مشکل نه به رشته‌های مختلف بلکه به این واقعیت مربوط می‌شود که دانشمندان اغلب مدرسینی در سطح بالا هستند درحالی که به عنوان مثال من تدریس نمی‌کنم... به میزانی که دانشمند با هماهنگی میان داده‌های مختلف – مثلاَ میان گرما و ضریب انبساط- برای دانشمندان، و نویسنده با هماهنگی میان کلمات، میان گروه‌های کلمات، میان تصاویر، برای نویسندگان یا میان اشکال، برای نقاشان، چیزی  اندک نو به ارمغان می‌آورند، آنان در تغییر شکل مدام جهان با هم مشارکت می‌کنند. تغییرشکلی که من اسمش را پیشرفت نمی‌گذارم. یک مجسمه جزایر یونان همان‌قدر به من نزدیک است که یک نقاشی از خوآن میرو. من خودم را به شکسپیر نزدیک‌تر احساس می‌کنم تا به کرنی، این به حساسیت مربوط می‌شود...


-         در گردهمایی که در آن ایدز، دست‌کاری‌های ژنتیکی یا بدهی خارجی را بررسی می‌کنند یک نویسنده می‌آید چه بکند؟


         هیچ می‌آید یاد بگیرد.


-         اما شما برای یادگرفتن به این‌جا نیامده‌اید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:34  توسط مهدي منتظرالقائم  | 

 كلود يوجين هنري سيمون Claude-Eugène-Henri Simon نويسندة مشهور فرانسوي که آثارش از معتبرترين نمونه‌هاي «رمان نو» فرانسه است در 10اكتبر1913 (18مهر1291هـ.ش) در تاناناريف، ماداگاسكار، متولد شد، يعني بنا به محل تولدش مستعمره‌نشين بود. پدرش که افسر سواره‌نظام بود در جنگ جهاني اول كشته شد و يكي از اجدادش ژنرالي در انقلاب كبير فرانسه است. بعد از مرگ پدر، مادرش به فرانسه برگشت و در روزيون (Roussillon) ـ منطقة مزارع انگور و شراب نزديک «پرپينان» (Perpignan) که سيمون تا آخر عمر در آن‌جا زندگي کرد ـ اقامت کردند. در كالج استانيس لاس (Collège Stanislas) پاريس تحصيل كرد و دوره‌هاي کوتاهي نيز در آکسفورد و کمبريج گذراند. سپس به آكادمي آندره لات (Andre Lhot Academy) رفت تا در رشتة نقاشي تحصيل كند اما بعد از مدت کوتاهي به اين نتيجه رسيد که نقاش خوبي نخواهد شد و نقاشي راهي نيست كه بتواند از آن امرار معاش كند.
          سيمون به كشورهاي مختلفي مثل اسپانيا، آلمان، اتحاد جماهير شوروي و يونان سفر كرد. تجربة اين سفرها و تجربة جنگ جهاني دوم در كارهاي ادبي‌اش ديده مي‌شوند. در آغاز جنگ جهاني دوم در نبرد Meuse (1940) شركت كرد و به اسارت گرفته شد؛ اما توانست فرار كند و به نهضت مقاومت فرانسه بپيوندد. در همين زمان اولين رمان خود «حقه باز» (The Cheat) را كه قبل از جنگ شروع كرده بود به پايان رساند و در سال 1946 چاپش كرد. در رمان «باد» (The Wind) (1975)، سيمون اهداف خود را مشخص كرد: پيكار با فروپاشي عصر خويش براي كشف مجدد دوام اشياء و افراد كه شورش‌هاي تاريخ معاصر گواه بر بقاي‌شان است.
          سبك سيمون مخلوطي از قصه‌گويي و جريان سيال ذهن است كه فاقد نقطه‌گذاري است و جمله‌هاي بلند 1000 كلمه‌اي دارد.
          کلود سيمون در سال 1985 برندة جايزة نوبل ادبيات شد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:32  توسط مهدي منتظرالقائم  | 

ساموئل بکت

برگردان: منوچهر بديعي


Samuel Beckett         من، درست يا نادرست، ازدواج خود را از حيث زمان با مرگ پدرم مرتبط مي‌کنم. ممکن است اين دو واقعه ازجهات ديگري نيز با يک‌ديگر ارتباط داشته باشند. به‌هرحال، دشوار مي‌توانم بگويم که در اين زمينه چه مي‌دانم.
         تا اين اندازه مي‌دانم که چندي پيش سر قبر پدرم رفتم و تاريخ وفات او را يادداشت کردم، فقط تاريخ وفات او را چون در آن روز تاريخ تولد او برايم اهميتي نداشت. صبح رفتم و عصر برگشتم، درهمان قبرستان چيزکي خوردم. اما چند روز بعد چون مي‌خواستم بدانم در چه سني مرده است ناچار بار ديگر سر قبر او رفتم تا تاريخ تولدش را يادداشت کنم. اين دو تاريخ اول و آخر را روي يک تکه کاغذ نوشتم که دم دست خود مي‌گذارم. اين شد که حالا مي‌توانم با اطمينان بگويم که در موقع ازدواج حتماً حدود بيست و پنج سال داشته‌ام. زيرا تاريخ تولد خودم را، تکرار مي‌کنم، تولد خودم را هرگز فراموش نکرده‌ام و هرگز ناچار نشده‌ام آن را در جايي بنويسم، تاريخ تولد خودم، دست کم هزارة آن، در حافظه‌ام با رقم‌هايي حک شده است که گذر عمر به سختي مي‌تواند آن‌ها را محو کند. روز تولدم را هم هروقت بخواهم به ياد مي‌آورم و اغلب آن را به شيوة خودم جشن مي‌گيرم، البته مدعي نيستم که هر بار روز تولدم فرا مي‌رسد چنين مي‌کنم، نه، چون زيادتر از اندازه فرامي‌رسد، اما اغلب اين کار را مي‌کنم.
         شخصاً از قبرستان‌ها بدم نمي‌آيد، هروقت ناگزير شوم به گشت و گذار بروم با کمال ميل در آن‌ها گردش مي‌کنم، و خيال مي‌کنم به گردش در قبرستان‌ها ميل بيش‌تري دارم تا در جاهاي ديگر. بوي نعش‌ها که از زير علف و خاک و برگ به خوبي مي‌شنوم برايم نامطبوع نيست. شايد يک‌خرده زيادي شيرين و يک خرده سمج باشد اما راستي که چه‌قدر از بوي زندگان، بوي زير بغل، بوي پا، بوي ماتحت، بوي قلفة پلاسيده و بوي تخمک بارور نشده بهتر است. و هنگامي که بقاياي پدر من بر آن افزوده شود، هر قدر هم ناچيز باشد، کم‌تر پيش مي‌آيد که اشک به چشمم نيايد. زندگان هر قدر هم خود را بشويند، هر قدر هم به خود عطر بزنند باز هم بوي گند مي‌دهند. آري، هر وقت ناگزير بايد به گشت و گذار رفت، قبرستان‌ها را به من واگذاريد و شما خود به صحرا و باغ برويد. من ساندويچ و موز خود را وقتي که روي قبري نشسته باشم با اشتهاي بيش‌تري مي‌خورم و اگر ادرار داشته باشم، که اغلب هم دارم، هر جا که بخواهم مي‌کنم. يا دست‌هايم را به پشتم مي‌گذارم و ميان سنگ قبرهاي عمودي و افقي و مايل پرسه مي‌زنم و از نوشته‌هاي روي آن‌ها گرته‌برداري مي‌کنم. هيچ وقت اين نوشته‌ها برايم بي‌فايده نبوده است، هميشه سه چهارتايي در ميان آن‌ها آن‌قدر خنده‌دار است که ناچار با هر دو دست محکم به صليب يا سنگ يا مجسمة فرشتة بالاي آن‌ها مي‌چسبم که نيفتم. نوشتة روي سنگ قبر خودم را مدت‌هاست آماده کرده‌ام و هنوز هم از آن راضي و خيلي راضي هستم. نوشته‌هاي ديگرم هنوز مرکب‌شان خشک نشده است که از آن‌ها بيزار مي‌شوم، اما از نوشتة سنگ قبرم هنوز خوشم مي‌آيد. اين نوشته حاوي يک نکتة دستوري است. بدبختانه چندان احتمال نمي‌رود که اين نوشته بر بالاي کله‌اي که آن را پرورانده است نصب شود مگر آن که دولت در اين مورد کاري بکند. اما براي آن که ياد مرا زنده کنند نخست بايد خود مرا پيدا کنند و من از آن بيم دارم که دولت براي پيدا کردن مردة من همان‌قدر به زحمت بيفتد که براي پيدا کردن زندة من. از همين روست که عجله دارم پيش از آن‌که دير شود آن را در اين جا ضبط کنم:
خفته اين‌جا او که زين‌جا بس گريخت
تا که اکنون از اين مکان واپس گريخت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 22:12  توسط مهدي منتظرالقائم  | 


ساموئل بکت

برگردان: منوچهر بديعي



          ويرانه‌ها پناهگاه راستين عاقبت به سوي آن بسا خطا برفته از ياد. همه‌سو بي‌پايانگي زمين آسمان يکي نه صدايي نه تکاني. صورت خاکستري دو آبي روشن پيکر کوچک دل طپان فقط راست قامت. تاريکي گرفته فرو افتاده گشاده چهار ديوار بر پشت پناهگاه راستين بي‌دررو.
          ويرانه‌هاي پراکنده به همان رنگ خاکستري که شن خاکستري خاکستر پناهگاه راستين. چهار مربع همه نور سفيد سفيد پهنه‌ها صاف همه رفته از ياد. هرگز نبود مگر هواي خاکستري بي‌زمان نه صدايي پروردة خيال نور گذرا. نه صدايي نه تکاني خاکستري خاکستر آسمان آينه‌دار زمين آينه‌دار آسمان. هرگز مگر اين بي‌دگرگوني رويا ساعت گذرا.
          بار ديگر کفر خواهد گفت مانند آن ايام متبرک رو به آسمان باز رگبار گذرا. پيکر کوچک صورت خاکستري خط‌هاي چهره شکاف و سوراخ کوچک دو آبي روشن. پهنه‌هاي صاف سفيد سفيد چشم آرام عاقبت همه رفته از ياد.
          پروردة خيال نور هرگز نبود مگر هواي خاکستري بي‌زمان نه صدايي. پهنه‌ها صاف دم دست سفيد سفيد همه رفته از ياد. پيکر کوچک خاکستري خاکستر چهار ميخه دل طپان رو به بي‌پايانگي بر او خواهد باريد باران بار دگر همچون ايام متبرک آبي ابر گذرا. چهار مربع پناهگاه راستين عاقبت چهار ديوار بر پشت نه صدايي.
          آسمان خاکستري نه ابري نه صدايي نه تکاني زمين شن خاکستري خاکستر. پيکر کوچک به همان خاکستري که زمين آسمان ويرانه‌ها فقط راست قامت. خاکستري خاکستر همه‌سو زمين آسمان يکي همه‌سو بي‌پايانگي.
          در شن تکان خواهد خورد در آسمان در هوا در شن تکان خواهد بود. هرگز مگر در رويا روياي خوش فقط يک بار آيد به کار. پيکر کوچک دل کوچک يک تخته طپان خاکستري خاکستر فقط راست قامت. زمين آسمان يکي همه‌سو بي‌پايانگي پيکر کوچک فقط راست قامت. در شن نه گيرش گاهي يک گام بيش‌تر در بي‌پايانگي موفق خواهد شد. نه صدايي نه نفسي همان خاکستري همه‌سو زمين آسمان پيکر ويرانه‌ها.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 22:9  توسط مهدي منتظرالقائم  | 

ساموئل بکت

برگردان: منوچهر بديعي


Samuel Beckett          همه معلوم همه سفيد بدن برهنه سفيد يک متر پاها چسبيده انگار به هم دوخته. نور حرارت کف زمين سفيد يک متر مربع ناديده هرگز. ديوارهاي سفيد يک متر در دو متر سقف سفيد يک متر مربع ناديده هرگز. بدن برهنه سفيد ثابت فقط چشم‌ها اندکي. رد پاها درهم ريختگي‌ها خاکستري روشن تقريباً سفيد بر سفيد. دست‌ها آويزان از هم باز گودي کف دست رو به جلو پاها سفيد پاشنه‌ها چسبيده بر هم عمود. نور حرارت سطح‌ها سفيد تابان. بدن برهنه سفيد ثابت هوپ ثابت جاي ديگر. رد پاها  در هم ريختگي‌ها نشانه‌ها بي‌معنا خاکستري روشن تقريباً سفيد. بدن برهنه سفيد ثابت ناپيدا سفيد بر سفيد. فقط چشم‌ها اندکي آبي روشن تقريباً سفيد. سر گرد بالا گرفته چشم‌ها آبي روشن تقريباً سفيد ثابت روبه جلو سکوت در اندرون. همهمه‌هاي کوتاه اندک تقريباً هيچ همگان معلوم. رد پاها در هم ريختگي‌ها نشانه‌ها بي‌معنا خاستري روشن تقريباً سفيد بر سفيد. پاها چسبيده انگار به هم دوخته پاشنه‌ها متصل بر هم عمود. رد پاها فقط نه تمام. فرضاً سياه خاکستري روشن تقريباً سفيد بر سفيد نور حرارت ديوارها سفيد تابان يک متر در دو متر. بدن برهنه سفيد ثابت يک متر هوپ ثابت جاي ديگر. رد پاها در هم ريختگي‌ها نشانه‌ها بي‌معنا خاکستري روشن تقريباً سفيد. پاها سفيد ناپيدا پاشنه‌ها متصل بر هم عمود. چشم‌ها فقط ناتمام فرضاً آبي آبي روشن تقريباً سفيد. همهمه اندک تقريباً هيچ يک ثانيه شايد نه تنها. فرضاً اندکي صورتي بدن برهنه سفيد ثابت يک متر سفيد بر سفيد ناپيدا. نور حرارت همهمه اندک تقريباً هيچ همواره همان همگان معلوم. دست‌ها سفيد ناپيدا آويزان ازهم باز گودي کف دست روبه جلو. بدن برهنه سفيد ثابت يک متر هوپ ثابت جاي ديگر. فقط چشم‌ها اندکي آبي روشن تقريباً سفيد ثابت رو به جلو. هم همة اندک تقريباً هيچ يک ثانيه شايد نفري. سرگرد بالا گرفته چشم‌ها آبي روشن تقريباً سفيد بنگ همهمه بنگ سکوت. لب‌ها انگار به هم دوخته ريسمان سفيد ناپيدا. بنگ شايد از طبيعتي يک ثانيه تقريباً هيچ از حافظه تقريباً هيچ. ديوارها سفيد هر کدام با آثار خود درهم ريختگي‌ها نشانه‌ها بي‌معنا خاکستري روشن تقريباً سفيد. نور حرارت همه معلوم همه سفيد تلاقي‌هاي سطح‌ها ناپيدا. بنگ همهمه اندک تقريباً هيچ يک ثانيه شايد اين معنايي از حافظه تقريباً هرگز. پاها سفيد ناپيدا پاشنه‌ها متصل بر هم عمود هوپ جاي ديگر. دست‌ها آويزان از هم باز گودي کف دست روبه جلو پاها چسبيده انگار به هم دوخته. سرگرد بالا گرفته چشم‌ها آبي روشن تقريباً سفيد ثابت روبه جلو سکوت در اندرون. هوپ جاي ديگر جايي همواره اما نامعلوم. فقط چشم‌ها فقط نه تمام فرضاً آبي حفره‌هاي آبي روشن تقريباً سفيد تنها رنگ ثابت روبه جلو همه معلوم همه سفيد سطح‌ها سفيد تابان بنگ همهمه اندک تقريباً هيچ يک ثانيه زمان نجومي از حافظه تقريباً هيچ. بدن برهنه سفيد ثابت يک متر هوپ ثابت جاي ديگر سفيد بر سفيد ناپيدا قلب سوفل بي‌صدا. فقط چشم‌ها فرضاً آبي آبي روشن تقريباً سفيد ثابت روبه جلو فقط رنگ فقط نه تمام. تلاقي‌هاي ناپيداي سطح‌ها فقط يک تابان سفيد تا بي‌نهايت اگر نه معلوم پس نه. بيني گوش‌ها حفره‌ها سفيد لب‌ها ريسمان سفيد انگار به هم دوخته ناپيدا. بنگ همهمه‌ها اندک تقريباً هيچ يک ثانيه همواره همان همگان معلوم. فرضاً اندکي صورتي بدن برهنه سفيد ثابت ناپيدا همه معلوم بيرون اندرون. بنگ شايد طبيعت يک ثانيه با تصوير همان زمان اندکي کم تر آبي و سفيد در باد. سقف سفيد تابان يک متر مربع ناديده هرگز بنگ شايد از آن مفري يک ثانيه بنگ سکوت. رد پاها فقط نه تمام فرضاً سياه درهم ريختگي‌ها خاکستري نشانه‌ها بي‌معنا خاکستري روشن تقريباً سفيد هميشه همان. بنگ شايد نه تنها يک ثانيه با تصوير همواره همان همان زمان اندکي کم‌تر از حافظه تقريباً هيچ بنگ سکوت. افتاده اندکي صورتي ناخن‌ها سفيد تماماً. موهاي بلند فروافتاده سفيد ناپيدا تماماً. جاي زخم‌ها ناپيدا به همان سفيدي که گوشت تن مجروح اندکي صورتي پيش از اين. بنگ تصوير اندک تقريباً هيچ يک ثانيه زمان نجومي آبي و سفيد در باد. سرگرد بالا گرفته بيني گوش‌ها حفره‌ها سفيد لب‌ها ريسمان سفيد انگار به هم دوخته ناپيدا تمام. فقط چشم‌ها فرضاً آبي ثابت روبه جلو آبي روشن تقريباً سفيد تنها رنگ تنها نه تمام. نور حرارت سطح‌هاي سفيد تابان فقط يک تابان سفيد تا بي‌نهايت اگر نه معلوم پس نه. بنگ طبيعت اندک بعيد تقريباً هرگز يک ثانيه با تصوير همان زمان اندکي کم‌تر همواره همان آبي سفيد در باد. رد پاها در هم ريختگي‌ها خاکستري روشن چشم‌ها حفره‌هاي آبي روشن تقريباً سفيد ثابت روبه جلو بنگ شايد معنايي بعيد تقريباً هرگز بنگ سکوت. سفيد برهنه يک متر ثابت هوپ ثابت جاي ديگر بي صدا چسبيده انگار به هم دوخته پاشنه‌ها متصل بر هم عمود دست‌ها آويزان از هم باز گودي کف دست روبه جلو. سرگرد بالا گرفته چشم‌ها حفره‌ها آبي روشن تقريباً سفيد ثابت روبه جلو سکوت در اندرون هوپ جاي ديگر که همواره اگرنه معلوم پس نه. بنگ شايد نه تنها يک ثانيه با تصوير همان زمان اندکي کم‌تر چشم تيره و سفيد نيمه بسته مژه‌هاي بلند التماس کنان از حافظه تقريباً هيچ. در دور دست برق زمان همه سفيد تمام همه از پيش هوپ برق ديوارها سفيد تابان بي‌آثار چشم‌ها آخرين رنگ هوپ سفيد تمام. هوپ ثابت آخرين جاي ديگر پاها چسبيده انگار به هم دوخته پاشنه‌ها متصل برهم عمود دست‌ها آويزان از هم باز گودي کف دست روبه جلو سرگرد بالا گرفته چشم‌ها سفيد ناپيدا ثابت روبه جلو تمام. فرضاً اندکي صورتي يک متر ناپيدا برهنه سفيد همه معلوم بيرون اندرون تمام. سقف سفيد ناديده هرگز بنگ قديم ها اندکي تقريباً هيچ يک ثانيه کف زمين سفيد ناديده هرگز شايد از آن‌جا. بنگ قديم‌ها اندکي شايد معنايي طبيعتي ثانيه‌اي تقريباً هيچ آبي و سفيد در باد از حافظه ديگر هيچ. سطح‌ها سفيد بي آثار فقط يک تابان سفيد تا بي‌نهايت اگر نه معلوم پس نه. نور حرارت همه معلوم همه سفيد قلب سوفل بي‌صدا. سرگرد بالا گرفته چشم‌ها سفيد ثابت روبه جلو پير بنگ آخرين همهمه شايد نه تنها يک ثانيه چشم کدر سياه و سفيد نيمه بسته مژه‌هاي بلند التماس کنان بنگ سکوت هوپ تمام.

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 22:6  توسط مهدي منتظرالقائم  | 

«مضحکه ی تلخ ساموئل بکت» 

ساموئل بکت

زندگی ادبی سامویل بکت که در روز « جمعه ی خوب » سیزده ام آوریل سال 1906 به دنیا آمده ( روز مصلوب کردن مسیح ـ م ) کناره گیرانه ترین زندگی ادبی از زمان «مارسل پروست» است . تا سال 1952 تنها خوانندگان معدودی کتاب های او را می شناختند یا اسم او را شنیده بودند . اگر چه گفته اند که «جیمز جویس» بخشی از کتاب مورفی او را از حفظ داشته است  .

شهرت ناگهانی بکت با روی صحنه آمدن نمایشنامه ی بدبینانه و در عین حال پر نشاط « در انتظار گودو » شروع شد که در آن دو آدم بیکاره ، که طنز خام دستانه شان تا حدودی از لورل و هاردی مایه گرفته در انتظار مردی به نام گودو هستند که هرگز ظاهر نمی شود . بکت قبل از این نمایشنامه که او را در دنیا معروف کرد ، پنج رمان نوشته بود که از مضحکترین و بدون شک بدبینانه ترین رمان های انگلیسی هستند ـ بهتر بگوییم ، فرانسوی، زیرا در میان کارهای غیر عادی بکت یکی هم این است که پس از 17 سال نوشتن به زبان انگلیسی درخشان ، تصمیم گرفت به زبان فرانسه بنویسد.

چون درونمایه ی اصلی بکت پیروزی یا کوشش برای پیروزی انسان بر تمام محدودیت هایی است که طبیعت و جامعه به او تحمیل کرده اند ، این گمان وجود دارد که فرانسه نویسی بکت فقط یک حرکت مضحکه وار است .

« مورفی » که اولین رمان بکت است ، در 1983 چاپ شد . در این رمان بکت برای اولین بار شخصیت اصلی آثار خود را خلق کرد . این شخصیت مردی است که هم از نظر مالی و هم از نظر روحی از پا در آمده و آرزوی بزرگ اش این است که با تاب خوردن و تعمق کردن در صندلی راحتی خودش که تنها مایملک اوست به یک حالت خلسه و صفای روحی هندو- مانند برسد . پس از این که از آواره گی فلسفی خود به دست روسپی ای که خود را نجات داده تقریبا رهایی می یابد در یک انفجار گاز به قطعات ریزی تقسیم می شود و خاکستر او در مستراح تئاتری در دوبلین ، توام با سر و صدای آب که در صحنه هم قابل شنیدن است ، پایین می رود.

رمان «وات» درباره ی شخص آواره ی دیگری است که وضع اش بدتر است ، زیرا قهرمان داستان از نظر ازپا در آمدگی جلوتر رفته و در یک محیط غیر قابل توضیح تر ، در منزل شخصی به نام آقای نات ، زندگی می کند که رفتارش غریب و عصبانی کننده است وجودش مسلم نیست .

رمان دیگری به نام «مرسیه و کامیه» که هرگز چاپ نشده و طبعا به انگلیسی  ترجمه نشده ، مربوط به این دوره و از طنز آمیزترین آثار اوست . اگر مطالب این کتاب به جای این که با نثر نوشته شود با فیلم بیان می شد می توانست هم- ردیف با بزرگترین فیلم های صامت دوره ی «باستر کیتون» باشد .

 ساموئل بکت

 این کتاب درباره ی دو ایرلندی است که در زیر باران شدید در ترن ها و زاغه ها به دنبال قطعات یک دوچرخه ی شکسته می گردند . علت چاپ نشدن این رمان معلوم نیست . زمان « وات » سال ها بین خواننده گان دست به دست می گشت گویی که صنعت چاپ اصلا اختراع نشده است و سرانجام در پاریس در سری کتاب های جیبی اولمپیا که کتاب هایی زشت نگارانه (پورنوگرافیک) هستند به چاپ رسید . در حالی که این کتاب اصلا جنبه ی زشت نگاری ندارد .

شاهکارهای بکت در میان رمان هایش یک سری سه تایی موسوم به « مالوی مالون می » است . در این کتاب ها طنز نبوع دار خود را با تمام بدبینی عجیب اش نشان می دهد «میرد » و « نام نابردنی ». مالوی که احتمالا بزرگترین شخصیت مضحکه در زبان انگلیسی از زمان قهرمان های اسمولت در قرن هیجده ام است یک ایرلندی فرتوت است که سلامت اش رو به وخامت می رود او داستان زندگی خود را با لحن طعنه آمیزی که در طنز ایرلندی بی سابقه است بیان می کند . هنگامی که ما برای بار اول در داستان به او بر می خوریم فقط می تواند دوچرخه ای را که مانند خودش زهوار در رفته است سوار شود و هنگامی که برای بار آخر او را می بینیم تنها می تواند روی زمین بغلتد . به دلایلی  که روشن نیست مالوی تحت تعقیب مردی به نام موران است که درباره ی او می توان گفت که  خبیث ترین و در عین حال مضحکترین شخصیت در تمام ادبیات است رمان « مالون » یک پیشرفت یا پسرفت در انحطاط و سقوط است . مالون نیز مانند مالوی ، داستان زندگی خود را بیان می کند و یا بهتر بگوییم داستان زندگی خود را با مدادی به طول نیم سانتیمتر می نویسد رومان در وسط جمله ، هنگامی که مداد تمام می شود ، به پایان می رسد .

رمان « نام نابردنی » به یک حالت مطلق بکتی می رسد . قهرمان آن فراموش کرده که کیست و ما مجبوریم با حدسیات اشتباه آمیز او بسازیم . واقعی ترین هویت او ما را قانع می سازد که او مردی فاقد دست و پا ست که در داخل یک خمره ی شیر در جلوی یک رستوران ایرلندی نگاهداری می شود و صورت غذای رستوران بر روی خمره ی شیر چسبانده شده و در هوای نامساعد سرپوش خمره گذاشته می شود .

ممکن است تصور شود که رمان « نام نابردنی » می توانست فقط پایان یک کوشش پیگیر بکت برای خلق آثاری مملو از بی حرکتی و زبونی کامل باشد . اما او از این حد هم فراتر رفت و در سال 1961 رمانی درباره ی مردی منتشر کرد که در دنیایی زندگی می کند که به طور کامل از گل ولای و قوطی های پراکنده ی غذا و قوطی باز کن تشکیل شده است . در این دنیا شخص فقط می تواند به گونه ای دردناک و آهسته بخزد . صحبت کردن غیر ممکن است زیرا دهان از گل و لای پر شده و دید نیز محدود است زیرا آدمی نمی تواند سرش را خیلی از درون گل بالا بیاورد . با این وجود بکت دو شخصیت را در این رمان جای می دهد . آن ها با یکدیگر ملاقات کرده به کمک قوطی بازکن ها با یکدیگر رابطه برقرار می کنند نمایشنامه های بکت نیز همان پیشرفت را به سوی یک زجر کامل زیستن دنبال می کنند .نمایشنامه های بکت با نمایشنامه ی « در انتظار گودو » شروع می شود و از نظر فلسفی مانند رمان هایش با انحطاط پایان می یابند . بعد از نوشتن ده نمایشنامه ، بکت اینک به یک صحنه ی خالی رسیده که مطلقا چیزی در آن اتفاق نمی افتد ـ جز یک فریاد دلخراش ناشناس که از روی صحنه پخش می شود .

 ساموئل بکت

بکت

برای رادیو ، تلویزیون و فیلم نیز چیز نوشته و همیشه هنر خود را با احتیاجات خاص هر یک از این وسایل تطبیق داده است . وی از نظر فن نویسندگی بهترین نویسنده ی انگلیسی زبان از زمان دوست و هموطن اش «جیمزجویس» است . بعضی از منتقدان بکت را از گونه ی اگزبستانسیالیست های فرانسوی دانسته اند و این احتمالا نادرست است زیرا هنربکت یک تکامل منطقی از ادبیات مضحکه آمیز ایرلندی است که همیشه تلخ و موجز و تیره بوده است . بکت فقط نظرات مضحکه ی ایرلندی را به آخرین حد بیهودگی و پوچی رسانده و بدین سان در قرن جنگ های بزرگ ، بزرگترین بیان سرنوشت بدفرجام و مبهم انسان را به رشته ی تحریر کشیده است .


 

 گای دیو نپورت    

ترجمه :دکتر فرخ شادان   

تنظیم : بخش ادبیات تبیان 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 22:4  توسط مهدي منتظرالقائم  | 

فراتر از زندگي‌نامه


Samuel BeckettSamuel Beckett
13 آوريل  1906 (24 فروردين 1284) دابلين – ايرلند
22 دسامبر 1989 (31 شهريور 1367) مونپارناس – پاريس
برندة جايزة ادبي نوبل 1969


          بيش‌تر آدم‌ها مي‌خواهند تا ابد زنده باشند، ولي اين تمام حقيقت نيست، چيز ديگري هم هست: اشتياق به فراموش شدن. ساموئل بكت با بيان درد، بذله‌گويي، خوشمزگي، به طرق گوناگون اين حقيقت ديرينِ ديرپا را تجسم مي‌بخشد كه مردن بهتر از زنده بودن است يا از همه بهتر آن‌كه آدم اصلاً متولد نشود.
          بكت عالي‌ترين نويسندة عصري است كه امكانات محتمل و غيرمحتمل جديدي به‌وجود آورد، حتي در مورد موضوعي مثل مرگ و تعريف آن. عصري كه حامي زندگي است و اعضاء بدن و اورگان‌ها را پيوند مي‌زند. ولي چه‌گونه يک نويسنده‌ به هراس از زندگي، به تعدي ناخوشايندش به مرگ فقط به منظور زنده بودن، به بقاي زبان، آن‌چه كه نويسنده را ازرشمند مي‌كند، حيات مي‌بخشد؟
          خانواده، محيط اجتماعي، دوستي‌ها، بيماري‌ها، پيش آمدهاي زندگي، شكست‌ها و ناكامي‌ها چه‌قدر در آثار هنرمند انعكاس مي‌يابند؟ با مطالعه زندگي‌نامه هنرمند تا چه حد مي‌توان به درك هنرش نائل شد؟ يافتن سرنخ‌هايي از زندگي هنرمند در آثار او، ابهامات و پيچيدگي‌هاي او و هنرش را چه‌قدر روشن و رمزگشايي مي‌كند؟
          بيمارهاي داستايوسكي، تجربيات جنگي سيمون، تولستوي و آرتوركويستلر، آثار پروست، همه نشاني از تجربيات شخصي نويسنده دارد. آن جوان ورزشكار مرفه كه مرتب به كليسا مي‌رود يا فردي كه به خاطر فعاليتش در نهضت مقاومت فرانسه نشان شهامت مي‌گيرد، در آثار بكت چه نقشي دارند و چه‌گونه بازنمايي شده‌اند و كشف چنين سرنخ‌هايي كدام رمز را در پيچيدگي‌هاي بكت مي‌گشايد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 22:2  توسط مهدي منتظرالقائم  | 

ساموئل بارکْلی بِکت (۱۳ آوریل ۱۹۰۶ - ۲۲ دسامبر۱۹۸۹) نمایشنامه‌نویس، رمان‌نویس و شاعر ایرلندی بود.

آثار بکت بی‌پروا، به شکل بنیادی کمینه‌گرا و بنابر بعضی تفسیرها در رابطه با وضعیت انسان‌ها عمیقاً بدبینانه‌اند. این حس بدبینی اغلب با قریحهٔ طنزپردازی قوی و غالباً نیش‌دار وی تلطیف می‌گردد. چنین حسی از طنز، برای بعضی از خوانندگان آثار او، این نکته را در بر دارد که سفری که انسان به عنوان زندگی آغاز کرده‌است با وجود دشواری‌ها، ارزش سعی و تلاش را دارد. آثار اخیر او، بُن‌مایه‌های موردنظرشان را به شکلی رمزگونه و کاهش‌یافته مطرح می‌کنند.

"بکت در خانواده‌ای مرفه و مذهبی (پروتستان) بزرگ شده و تا اتمام تحصیلات دانشگاهی و شروع کارش به عنوان استاد هنوز باور مذهبی داشته‌است. پس از ترک قطعی محیط آکادمیک و مهاجرتش به پاریس، گسست از مذهب را در آثارش منعکس می‌کند. با اجرای در انتظار گودو در سال ١٩٥٣ تماشاگر با اعلان جنگی شوک آور علیه خدا و مذهب روبرو می‌شود." بکت در آثار دیگرش هم با طنز تندی به اصول کاتولیسیسم برخورد می‌کند. (4)

او در سال ۱۹۶۹بدلیل «نوشته‌هایش - در قالب رمان و نمایش - که در فقر [معنوی] انسان امروزی، فرارَوی و عروج او را می‌جوید»، جایزه نوبل ادبیات را دریافت نمود.

آثار

نمایشنامه‌ها
رمان‌ها
اشعار
  • هوروسکوپ
  • آنچه واژه هست
+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 21:59  توسط مهدي منتظرالقائم  | 

یکی دیگر از محرمات ( که از عوامل غیبت هم به شمار می رود ) سخریه و استهزا است .

 

این عوامل گرچه خودنیز از عوامل و انگیزه های دیگر ناشی می شود که در جای خود قابل بررسی است ، ولی اینک بحث در اطراف قریبه غیبت (یعنی عواملی که بی واسطه در ارتکاب غیبت  موثرند ) می باشد و شک نیست که سخریه و استهزا ء یکی از آن عوامل است که بسیاری از اوقات انسانهای ضعیف الایمان را وادار به غیبت می کند .

 

آری هستند کسانی که به منظور بی اعتبار کردن دیگران از عامل تمسخر بهره می گیرند و برای مجلس آرایی و خنداندن حاضران از آبرو و حیثیت دیگران مایه می گذارند......

و با کارهایی از قبیل تقلید در راه رفتن ، سخن گفتن ، غذا خوردن و خلاصه هر طریقی از اشاره و کنایه و ... دیگران را به مسخره می گیرند و از این راه حس خودپسندی و انتقام جویی خویش را اشباع میکنند و حداقل با خرج کردن آبروی دیگران مستمعان ودوستان خود را راضی می سازند و بدین جهت است که قرآن کریم از این عمل شدیداً نهی کرده و آن را به عنوان ظلم و ستم مورد توبیخ و تهدید قرارداده است و امر به توبه کرده می فرماید :

« ای کسانی که ایمان آورده اید ! نباید گروهی از مردان شما گروهی دیگر را استهزا کنند ، شاید آنها که مورد استهزاء واقع می شوند بهتر از مسخره کنندگان باشند . و همچنین زنان یکدیگر را مسخره نکنند ، زیرا ممکن است زنان مسخره شده از آنها که مسخره می کنند بهتر باشند . و مبادا از یکدیگر عیب جویی کنید و زنهار از این که یکدیرگ را با القاب زشت و ناپسند یاد کنید که پس از ایمان آوردن ، نامی که نشان از فسق و فجور دارد بسیار زشت است و هر کس که از این رفتار توبه نکند ستمگر و ظالم است .» « حجرات /11 »

 

مقام مومن در پیشگاه خدا

 

بنده مومن نزد خداوند بسیار عزیز و محترم است

به همین جهت خداوند متعال در سوره حجرات می فرماید هر کس مومنان را مسخره کند و با القاب زشت از آنها یاد کند یا با القاب زشت از آنها یاد کند در زمره ستمکاران محسوب می شود .

 

و در جای دیگر می فرماید :

« آنان که از مومنان متعبد و متعهد به خاطر صدقاتی که در راه خدا می دهند انتقاد و عیب جویی می کنند و نیز افراد بی بضاعتی را که حداکثر توانشان را در طبق اخلاص نهاده اند به مسخره می گیرند ، خداوند نیز آنها را مسخره خواهد کرد و برای آنان عذابی دردناک در پیش است . » « توبه / 79»

 

حرمت مومن از حرمت کعبه بیش تر است

 

جابر روایت کرده است که رسول خدا (ص) به کعبه نظر افکند و فرمود :

« آفرین بر تو ، خانه ای که چقدر بزرگی و احترام تو زیاد است ! سوگند به خدا ، احترام مومن نزد خدا از تو بیبشتر است ، زیرا حرمت تو فقط از یک جهت است { که خونریزی در تو حرام است } ، ولی مومن از سه جهت احترام دارد :

1- خون وی محترم است .

2- مال او حرمت دارد .

3- بدگمانی نسبت به او حرام است . » « شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید / نقطه های آغاز در اخلاق عملی »

 

مسخره کنندگان در قیامت

 

پیامبر اکرم فرمود : « در روز قیامت کسانی را که در دنیا مردم را مسخره می کردند می آورند و دری از بهشت به روی آنان می گشایند و به آنها می گویند بیایید بیایید . آنها با آن همه سختی و ناراحتی به پیش می آیند و همین که نزدیک در می رسند در بر روی آنها بسته می شود . سپس در دیگری به روی آنها باز می شود و گفته می شود شتاب کنید شتاب کنید . این بار نیز آنها با ناراحتی حرکت می کنند و همین که نزدیک این در می روند آن نیز بسته می شود و همین طور این کار تکرار می شود تا جایی که ناامید می شوند و سرانجام به سوی هیچ دری نمی روند . در اینجا مومنان که ساکنان بهشت اند به آنها نظاره می کنند و به آنان می خندند .»«احیاء علوم الدین غزالی / معراج السعاده / جامع السعادات / نقطه های آغاز در اخلاق عملی »

 

محب :

بسیاری از ما مسخره را نوعی طنز تلقی می کنیم و آنقدر قبح مطلب ریخته که علنا دیگری را مسخره و به خیال خود موجبات نشاط دیگران را فراهم می کنیم .

عده ای هم مسخره را تسکینی بر عقده ها و ناراحتی های خود از دیگران می پینند .

قبح تمسخر به جایی رسیده که در رسانه ملی علنا بزرگان سیاسی کشور و دنیا به بازی گرفته می شوند و جالب تر آنکه کسانی که مجوز این کار را داده اند الان خود مورد تمسخر دیگران هستند . من به بد یا خوب بودن افراد کاری ندارم اما مثلی است که میگن معنایی دم لب آدم بنده

 

امیدوارم که باعث تمسخر دیگران نشویم چون این کار زشت ترین کارهای دنیاست.پس خدایا ما را به راه راست هدایت فرما.خدایا به ما قدرتی ده که از غیبت کردن رهایی یابیم چون غیبت از دیگران به نظر من مثل یک بیماری است و انسانی که غیبت میکند باید هر چه زود تر خود را مداوا کند.

خدایا ما را از شر شیطان رانده شده رها فرما.


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 23:18  توسط مهدي منتظرالقائم  | 

قالَ رَبِّ انْصُرْني‏ بِما كَذَّبُونِ (مؤمنون،26)
پرسشگر عزيز، خوشحاليم كه باز هم مورد اعتماد شماييم و به بهانه يك پرسش با شما در ارتباطيم.
اما در مورد رفتار مسخره كنندگان با شما بايد بدانيد، وقتي كسي غيبت يا مسخره مي‌كند يا به شخصي تهمت مي زند از چند حال خارج نيست ؛
- يا نسبت به وي حسادت دارد يا بغض و كينه آنها در دلش مي باشد يا اينكه متكبر است و... . به هر حال اين رفتار زشت و بدي است كه در مورد شما انجام گرفته است و شما به عنوان يك مسلمان كه كتاب راهنمايش، قرآن شريف و الگوي رفتاريش سيره اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) است وظيفه اي داريد، آنهم دفع بدي با خوبي است.
اينجاست كه طوفاني در وجودشان برپا مي شود؛ وجدانشان تحت فشار شديدي قرار مي گيرد و بيدار مي گردد، انقلابي در درون جانشان صورت مي گيرد، شرمنده مي شوند، احساس حقارت مي كنند و براي طرف مقابل، عظمت قائل مي شوند. اينجاست كه كينه ها و عداوتها، با طوفاني از درون جان، برخاسته و جاي آنرا محبت و صميميت مي گيرد. (تفسير نمونه / ج 20 / ص 280 و 281)
روش و سيره پيامبر اكرم و ائمه معصومين (عليهم السلام) نيز چنين بوده و حتي در اكثر موارد، با كفار و دشمنان اسلام – در خارج از ميدان جنگ و جهاد – مهر عطوفت نشان مي دادند.
داستان كافري كه هر روزبر سر راه پيامبر (صل الله عليه و آله) مي رفت و بر سر مبارك ايشان شكمبه گوسفند و خاكستر مي ريخت، زبانزد دوستان و دشمنان اسلام قرار گرفت. قضيه امام حسن مجتبي (عليه السلام) با عربي كه به ايشان ناسزا گفت و پس از سكوتش حضرت به آنها فرمود (مضمون كلام حضرت اين بود كه ) : اگر گرسنه اي، برهنه اي، جا و مكان نداري و...ما به تو غذا و پوشاك و مسكن مي دهيم و... آن عرب فحاش به دست و پاي امام افتاد و ... . البته لازم به ذكر است كه اگر اين عمل ما باعث سوء استفاده طرف مقابل گردد، از روش ديگري بايد استفاده كنيم.
پس شما پرسشگر عزيز بهتر است:
1- اگر آنها از دوستانتان هستند، اولين كاري كه مي كنيد اين باشد كه، زشتي عملي كه آنها انجام داده را به رويشان نياوريد بلكه با تعريف از آنها نزد ديگران، محبت خويش را به ايشان برسانيد و در عوض ظلمي كه به شما شده، خوبيشان را نزد ديگران بيان و از آنها تعريف كنيد. به احتمال زياد، وقتي شما صبورانه به اين كار خود ادامه دهيد و با رفتار مهربانانه و دوستانه‌اي برخورد كنيد، از كار خويش شرمگين شده و در نحوه رفتار با شما تجديد نظر خواهند كرد و چه بسا به فرموده قرآن كريم تبديل به دوستي صميمي براي شما گردند.
2- در صورتي كه اين روش، موثر واقع نشد – كه بسيار كم اتفاق ميافتد – بهتر است نزد آنها برويد و به صورت چهره به چهره، و با آرامش و مهرباني از آنها سوال كنيد كه آيا بهتر نيست اگر عيبي در شما مي‌بينند آن را به خودتان بگويند؟ و اگر نيست، چرا نزد ديگران استهزا مي‌كنند؟ اگر به همين صورت كه عرض شد رفتار كنيد به احتمال زياد، آنها شرمنده خواهند شد و از شما عذر خواهي خواهند كرد، يا نهايتا به توجيه مي پردازند، كه همين نيز نشانه پشيماني است.
3- در پايان نيز چه به توافق رسيديد چه نه، به آنها بگوييد كه شما را بخشيدم و دوست دارم ارتباط بهتري با شما داشته باشم. (البته اگر آنها ويژگي‌هاي دوست خوب را دارند وگرنه به آرامي و در طول زمان، از آنها جدا شويد. معيارهاي دوست خوب را نيز مي‌توانيد از ما بخواهيد.)
4- بهترين روش رفتار با ديگران و جلب محبت را مى‏توان از كلام رسول ‏اكرم(ص) آموخت كه فرمود: «هيچ يك از شما مؤمن نيست مگر اينكه براى ديگري آن را بخواهد كه براى خود مى‏خواهد» (بحارالانوار، ج 71، ص 234) بنابراين اگر روشى را دوست داريد كه مردم آنگونه با شما رفتار كنند، به همان روش با ديگران برخورد كنيد. هر چه را براى ديگران پيشنهاد مى‏كنيد همان بهترين روش است و شما نيز بر اساس آن با آنان رفتار كنيد. زيرا انسان جز انتظار خوش رفتارى از مردم ندارد، كمترين اهانتى را از سوى آنان نمى‏پذيرد راضى نيست كه كسى به آنها تهمت زند، و نمى‏پسندد كه كسى از معايب آنها پيش ديگران سخن بگويد هر چند آن عيوب را واقعا داشته باشد.
5ـ اگر خواستيد شخصى را نسبت به موضوعى متقاعد سازيد سعى نكنيد پيرامون آنچه شما مى‏خواهيد با آنها به جر و بحث بپردازيد بلكه آن حال از خواسته خود كوتاه بياييد و خواسته آنها را در نظر بگيريد آنگاه نظر خودتان را مطرح كنيد.
6ـ در روابط اجتماعى با ديگران سعى كنيد از انتقاد، سرزنش و گلايه خوددارى كنيد.
7ـ سعى كنيد نكات مثبت در رفتار و شخصيت ديگران را شناسايى كرده و آنها را به خاطر آن ويژگي ها و رفتارها، تحسين صادقانه داشته باشيد نه آنكه روى نكات منفى وى انگشت گذاشته آنها را مذمت كنيد.
8ـ سعى كنيد شنونده خوبى براى ديگران باشيد و ديگران را تشويق كنيد درباره خود با شما حرف بزنند.
9ـ به ديگران احترام بگذاريد و كارى كنيد كه احساس كنند مهم و با ارزش هستند و اين كار را صميمانه انجام دهيد.
10ـ در برخورد با ديگران با چهره‏اى گشاده و لبخند سخن را آغاز كنيد.
11ـ به جاى اينكه مستقيما به ديگران دستور دهيد كارى براى شما انجام دهند، خواسته خويش را به شكل سؤال طرح كنيد و به طور غيرمستقيم از آنها بخواهيد خواسته‏تان را عملى كنند.
12ـ اگر ديگران كارى براى شما انجام دادند، آنها را به هر طريقى كه ممكن است خوشحال كنيد و از آنها تشكر و قدردانى كنيد.
13- هر چند اصول كلي معاشرت يكسان است ولي ويژگي هاي شخصيتي و حقوقي ديگران متفاوت است و بايد متناسب با آن سطح، رفتار مناسب داشت.
14- گاهي انسان بخاطر عدم رعايت حد و حدود شوخي و جدي و يا همه امور را به شوخي گرفته و يا حداقل در ظاهر و در ابتداي امر جدي نگرفتن موضوع و رفتار شوخ طبعي فرد، ممكن است باعث آن شود كه ديگران تصوير جدي از فرد نداشته باشند و بي مهابا او را مسخره كنند و به خود اجازه دهند هرگونه كه مي‌خواهند با شخصيت آنها بازي كنند. بنابراين توصيه مي شود با رعايت حدود شوخي و جدي خود را از اين اتهام خارج كنيد.
15- از ارادتهاي بي جا نيز خودداري كنيد زيرا اگر اين نوع ارادتها از محدوده خود خارج شود، خود متهم به چاپلوسي مي شود و به قصد و نيت پاك و صحيح وي نيز در موارد خدمت رساني و كمك به ديگران نيز مخدوش مي شود.
16- عصباني و پرخاشگر نشويد زيرا باعث عكس العمل منفي در طرف مقابل و تخريب شخصيت در نگاه ديگران مي شود.
17- سكوت و تحمل بيجا نداشته باشيد و روحيه سلطه پذيري را از خود دور كنيد زيرا نه تنها خودتان دچار رنجش دروني مي شويد بلكه طرف مقابل را نسبت به رفتارش جسورتر مي كنيد.
18- براي رسيدن به موفقت نهايي، صبور باشيد، توكل داشته باشيد و ياد ائمه (عليهم السلام) و توسل به ايشان را از ياد نبريد.
19- به اين آيه توجه كنيد: «وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً (فرقان63) و بندگان (واقعى خداى) رحمان كسانى‏اند كه بر (روى) زمين با آرامش و فروتنى راه مى‏روند، و چون نادانان آنها را (به گفتار ناروا) طرف خطاب قرار دهند آنها سلام (سخنى مسالمت‏آميز و دور از خشونت) گويند.»از جمله ويژگي‌هاي بندگان خاص خدا نداشتن كبر و غرور و خودخواهى است كه در تمام اعمال انسان و حتى در كيفيت راه رفتن او آشكار مى‏شود زيرا ملكات اخلاقى هميشه خود را در لابلاى اعمال و گفتار و حركات انسان نشان مى‏دهند، تا آنجا كه از چگونگى راه رفتن يك انسان مى‏توان با دقت و موشكافى به قسمت قابل توجهى از اخلاق او پى‏برد.
در ادامه آيه دومين وصف آنها را، حلم و بردبارى بيان مي‌كند؛ چنان كه قرآن در ادامه همين آيه مى‏گويد:« و هنگامى كه جاهلان آنها را مورد خطاب قرار مى‏دهند و به جهل و جدال و سخنان زشت مى‏پردازند در پاسخ آنها سلام مى‏گويند»
سلامى كه نشانه بى اعتنايى توأم با بزرگوارى است، نه ناشى از ضعف، سلامى كه دليل عدم مقابله به مثل در برابر جاهلان و سبك مغزان است، سلام وداع گفتن با سخنان بى رويه آنها است، نه سلام تحيت كه نشانه محبت و پيوند دوستى است، خلاصه سلامى كه نشانه حلم و بردبارى و بزرگوارى است. اين دستور نوراني راه روشني در برخورد را اين گونه افراد براي ما ترسيم مي‌كند.
دوست عزيز، اميرمؤمنان در سخنى نورانى مى‏فرمايند: «مَنْ اَصْلحَ سَريرتَه اصلحَ الله علانيتَه، و مَن عَمِلَ لِدينه كفاهُ اللّه‏ُ اَمَر دُنياهُ و مَن احسَنَ فيما بينَهُ و بين اللّه‏ِ كفاهُ الله ما بينَهُ و بين الناس؛ آن كس كه درون خود را اصلاح كند، خدا ظاهر [و شخصيت] آنها را نيكو مي‌فرمايد، و آنكه به كار دينش پردازد، خدا كار دنياى آنها را درست سازد، و آن كه رابطه خود و خدا را اصلاح نمايد، خدا نيز رابطه آنها و مردم را نيكو مي‌نمايد» (نهج‏البلاغه، حكمت 89)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 23:3  توسط مهدي منتظرالقائم  |